... شعر ها و داستانهای مورد علاقه این روزهای تو (1) ...
یکی بود ، یکی نبود ... غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ... تو یه صحرای بزرگ ، بالای یه تپه ، یه خونه بود ... اون خونه خونه خانم بزی بود که با سه تا بچه هاش ، شنگول و منگول و حبه انگور تو اون خونه زندگی می کردند ... مامان بزی هر روز صبح می رفت به صحرا تا علف بخوره و برا بچه ها شیر بیاره . اون روز صبح هم بعد از اینکه از خواب بیدار میشد به بچه هاش صبجونه میداد و بعد با کمک بچه ها سفره رو جمع میکرد و بعد براشون اسباب بازی میاورد و بهشون میگفت : " بچه های من عزیزای من ، با اسباب بازیهاتون بازی کنید تا مامانی برم و برگردم ... نکنه خونه رو کثیف کنید ، بازیتون که تموم شد ، اسباب بازیهاتونو جمع کنید ، در...
... تبریک 27 ماهگیت + یه روز برفی سه نفره ...
روزها چه زود میگذره رادینم ... وتو هنوز برای درک این حرف خیلی راه باید بری ... اما برای من که از لحظه پیدایشت تو این عالم خاکی هم نفست بودم ، گذشت زمان رو برام خیلی سریع تر میکنه ... و این وسط من میمونی و کلی خاطره... خاطراتی که حس ارامش میده به من از به یاد آوریش و غمگینم میکنه از قدر نشناختن گاه و بی گاه بعضی روزهای با تو بودنم رو که صد البته از روی خستگی بوده و نه چیز دیگه ای ... خاطراتی از جنس انتظار برای تولدت ... وای که چقدر دلتنگ اون روزهام ... روز عطر نوزادیت ، روزهای شیرین شش ماهگیت که تازه نش...
... از 26 ماهگی عزیز دلم ...
... جمع آوری شکلک های ناز واسه پسری ...
... یلدای 92 ...
یلدا مبارک پسرم یلدای ٩٢ رو هم مثل سالهای قبل مهمون خونه مامان روحی بودیم ... بابا حبیب اینا بخاطر مصادف شدن شب یلدا با مراسمات ماه صفر یلدا نداشتند و از وقتی ازدواج کردم تا حالا خونشون شب یلدا نرفتم ، جز یه شب که خونه مادر بزرگ بابایی بودیم و هنوز نمیدونم چه رسم و رسومی دارند... حالا علت زن نگرفتن عمو مجتبی رو فهمیدم ، حواسش به خانم آیندش هست و نمیخواد براش شب چله ای نبریم ، آی آی آی ... از شوخی که بگذریم ، یلدای امسالم بازم مهمون بودیم و نشد برات سنگ تموم بزارم ، اما این میز رو برات چیدم تا چند تا عکس یادگاری داشته باشیم ... خونه مادری هم تو فاز عکس گرفتن نبودیم ...
... بیست و پنج ماهگی عشــــــ♥ــــقمون ...
♥ ♥ ♥ بیست و پنج ماهگیت مبارک عشــــــــــق کوچولوی من چـشمـ هـآیـمـ رآ مـے بـنـدمـ زمـآטּ رآ مـتـوقـفـ مـے کـنـمـ مـسـآفـتـ هـآ را از بـیـטּ مـے بـرمـ و تـو رآ در آغـوش مـے گـیـرمـ دلـم بـرآے در آغــوش گـرفـتـنـتـ تـنگـ شـدهـ اسـتـ 💕... در آغــوشت ڪـہ میگرم آنقــدر آرامـ میشومـ ڪـہ حتـــے فرامـــوش میکنم...








